جمعى از نويسندگان

312

مجموعه مقالات برگزيده كنگره بزرگداشت آيت الله سيد على آقا قاضى (ره) (فارسى)

خوارزم را تسخير و خراب كنند ، خبر يافتند كه اين مرد صوفى در ميان خوارزميان است و آزار بوى مايه بلا و و بال خواهد ، چه چنگيز خود با عرفان آشنا بود و مريد « بت تنكرى » بود ، قشون چنگيز و سران او به اين فكر افتادند كه وى را از اين ورطه بلا برهانند ، . . . كس پيش او فرستادند و پيام دادند كه ما عزم رزم اهل خوارزم جزم كرده‌ايم و بىشك به ياسا ( مجازات ، كيفر ) خواهند رسيد . شيخ بايد كه از آنجا بيرون آيد تا آفتى به او نرسد . آن جناب در جواب فرمود كه : مرا در اين شهر خويشان و متعلقان و مريدانند . پيش خدا و خلق معذور نباشم كه ايشان را گذاشته ، بيرون آيم . باز خبر آمد كه شيخ با ده كس خود ، از خوارزميان دور شود . جناب شيخ گفت كه : آن جماعت از ده زياده‌اند . شاهزادگان بار ديگر پيغام دادند كه با صد نفر بيرون آيد . جناب شيخ فرمودند كه از صد نيز زياده‌اند . . . جواب آمد كه با هزار نفر بيرون آيد و عنان عزيمت به اين طرف معطوف سازد . . . شيخ گفت : چگونه روا بود كه با طايفه‌اى - كه در اعتقاد اتحادى باشد - در حالت امن و سكون و آرامش از ياران موافق باشم و از دوستان صادق و در وقت ورود بلا و نزول قضا ايشان را در ورطه بلا و عنا بگذارم و خود خلاص و نجات طلبم ؟ مروت من به خروج از شهر رخصت نمىدهد . . . به هر حال شيخ نپذيرفت و مغولان به درون شهر ريختند . شيخ نجم‌الدين برخاسته ، خرقه خود را در بر افكنده و ميان بست و بغل پُر سنگ ساخته ، نيزه‌اى به دست گرفت و روى به جنگ مغولان آورد و برايشان سنگ مىزد تا سنگ‌هايى كه در بغل داشت ، همه تمام شد . لشكر چنگيز آن جناب را تيرباران كردند . يك تير بر سينه مباركش آمد و چون آن تير را بيرون كشيدند ، مرغ روحش به رياض بهشت مأوى گزيد . . . گويند كه : شيخ نجم‌الدين در وقت شهادت ، پرچم ( موى كاكل ) مغولى را گرفته بود و پس از آنكه از پا درافتاد ، ده كس نتوانستند آن كافر را از دستش خلاص سازند و عاقبت كاكل كافر را بريدند . . . ( حلبى ، 1381 ، ص 140 - 141 ) . حال اگر اين امان و رخصت به يكى از سرداران دنياپرست كه همه نعمت‌هاى دنيا را براى خود و خانواده خود مىخواهند ، مىدادند ، چه رفتارى مىكرد ؟ آيا شعار وى جز اين بود كه « بگذار من ايمن ، سالم و زنده بمانم ؛ آنگاه همه دنيا و مافىها را آب ببرد ؟ » . اما چرا شيخ نجم‌الدين كبرى به اين اعتقاد پاىبند بود ؟ زيرا اولًا ، دندان طمع و آز خود را كشيده بود ؛ ثانياً ، مردم را گرفتار غوغاى حلق و دلق و جلق مىديد ؛ از اين رو ، رحمت مىآورد و دلش مىسوخت ؛ چون همه مردم را سزاوار مهربانى مىدانست و اين مطلب از آنِ انديشه عرفانى است و مخصوص نجم‌الدين نيست . عرفان ، پندار نيست ، رفع پندار است . به گفته فروغى بسطامى :